خــــداونـــدا ...
هـمانـا از تـو درخواسـت ميکـنم به مهربانــيـت که همه چـيز را فـرا گرفـته
و به نـيرويــت که بـدان هـمه موجــودات را مقـهـور سـاخـته اي
و هرموجــودي د ربـرابـر آن خـوار و خاکـسـار گــشــته
و به جـبرّوتــت که بـدان بـر هـمه چــيز چــيره شــده اي
و به ارجمــنديــت که هـيـچ موجــودي در بـرابـر آن نايــسـتد
و به بـزرگـيـت که همـه موجـودات را پـُر کـرده اسـت
و به فرمانـرواييـت کـه بـر فـراز هـمه چـيز قـرار دارد
و به ذاتـت که پـس از نيـستي هـمه مـوجـودات پـايـنـده است
و به نـامهـايـت کـه هـمه کـرانه هـستي را پـر کـرده است
و به دانـايـيـت کـه همـه موجـودات را فـرا گـرفـتـه
وبه روشـنايي ذاتـت که همه موجودات از او روشـنايي يافـته اند.
اي روشـنايي
اي بسـيار پـاک
اي ابـتـداي هـر آغاز
و اي سـرانجـام هـر پـايـان
خــــداونــدا ... بيـامـرز آن گـناهـانـم که پـرده پاکـدامني ها درَد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که عـذاب وکـيـفر فـرود آرد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که نـعمـتها را دگـرگـون سـازد خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که اجـابـت دعـا بـاز دارد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که بـلا فـرو بـارد
خــــداونــدا ... بيـامرز آن گـناهانـم که اميد را قطع ميکند
خــــداونــدا بيـامرزهر گـناهي که کـرده ام و هـر خـطـايي که از من سـر زده اسـت.
خــــداونــدا ... هـمانـا مـن بـا يـاد تـو به تـو نـزديـکي جـويـم و به وسيـله تـو از درگـاهـت شـفاعـت خـواهـم؛
و به حـق بـخـشـندگـيـت از تـو درخواسـت مي کـنم کـه مـرا به خـودت نـزديـک کـني
و سـپاسـت را بر من ارزانـي داري و يـاد خـود را در دلـم افـکـني.
خــــداونــدا ... هـمانـا از تـو درخـواسـت مي کـنم هـمانـنـد درخواسـتِ فـروتــنـي
خـوار و خـاکـسـار که کـار را بر مـن آسـان گـيـري و به مـن رحـم آوري
و مـرا بـدانـچـه بر مـن قـسـمت کرده اي خـشنـود و قـانـع گـردانـي
و در هـمه حـال فـروتـنـم نـمايـي.
خــــداونــدا ... از تـو درخـواسـت مـي کـنم هـمانـند درخـواسـت
کـسي که سـخـت تـهـيدسـت شـده و خـواسـته اش را بـه گاهِ ( هجوم ) دشـواري ها نـزد تـو آورده اسـت
و مـيل و رغـبـتـش بـدانـچـه نـزد تـوسـت فـزونـي يـافـته اسـت
خــــداونــدا ... حـکـومـت تـو بـزرگ و جـايـگاهـت والاسـت
و تـدبـيـر تو نـهان و فـرمانـت عـيان اسـت و قـدرت تو چـيـره
و تـوانايـيـت نـافـذ و کارآسـت و گـريـز از فـرمانـروايـي تو ناشـدنـي اسـت.
خــــداونــدا، بـراي گـناهانـم آمـرزنـده اي و بـراي زشـتي هايـم پـوشـانـنده اي
و بـراي کـردار زشـتـم کـسي نـيابـم که آن را به کـردار نـيک گـردانـد مگـر
تــو کـه معـبودي جـز تــو نـيـسـت پـاک و مـنـزهـي تــو و بـه سـتـايـشـت مـشـغولـم.
مـن بـر خويـشـتن سـتم کـردم و از سـر نـادانـي گـستـاخـي نـمودم
و دلـم آرام گـرفـت به ايـنکه از قـديـم مـرا يـاد کـرده اي و نعـمـت خـود را بـر مـن ارزانـي داشـتـه اي.
خــــداونــدا، ســرورا، بـسـا زشـتـي هـا که آن را پـوشـانـدي
و بـسـا بـلاهـاي گـران که از مـن بـگـردانـــيـدي و بـسـا لـغـزش هـا که مـرا از آن نـگـاه داشــتـي
و بـسـا نـاگــواريـهـا که از مـن رانــدي و بـسـا سـتـايـشـهـاي زيـبـا که سـزاوار آن نـبـودم و تــو
آن را ( بر سـر زبـانـها ) پـراکــنده سـاخـتـي.
خــــداونــدا ... گــرفـتــاريـم بـس بـزرگ اســت
و پـريـشـانـيم مـرا از حــد ) صـواب و اعـتـدال ( گـــذرانـيـده و کــردارم ) دسـت مـرا از رسيـدن و رستـگاري( کـوتـاه کـرده
و زنـجـيـرهـاي وابـسـتـگي مـرا به بـنـد کـشــيـده و زمـيـن گيـرم کـرده اسـت
و آرزوهـاي بـلـند مـرا از رسـيـدن به سـودِ ) حـقـيقي ( باز داشته و دنـيا با فـريــبکاري هـاي خـود مـرا فـريـفـته اسـت
و نـفـسـم با گـناهـان و سـهل انـگاريــش مـرا به ورطـه فـريـب فرو افکــنده اسـت
ســــرورا... از تــو درخواسـت مـيکنــم به حق ارجمـنديـت که مـبادا بـدي کـردارم، دعــايـم را از اجـابـت تــو بـاز دارد؛نيايش شاه مردان حضرت علي بدرگاه ايزد يکتا . صفحه دوم
پــروردگــارا ... مـرا بـر آنچـه از نـهـانـم آگـاهي داري رســوا مـسـاز
و بـه واسـطـه کـردار بـد و کـارهـاي نـاروايـي که نـهـانـي از مـن سـرزده و اصـرار در گـناه
و نــادانـي و بـسـيـاري شـهـوات و غـفـلـتي که داشـتـه ام در کـيـفـرم شـتاب مـدار؛
خـــــداونــدا ... به حـق ارجـمـنـديـت در هـمه حـال نـسـبـت به من مـهـربان بـاش و در هـمـه کـارهـا بر مـن رحـم آور.
مــعـبودا و پــــروردگـارا ... جـز تـو چـه کـسي را دارم کـه از او درخواسـت کـنم
تـا زيـان و گـزنـدم برطـرف سـازد و در کـارم نـيک نـگرد؟
مـعـبـودا و سـرورا ... تــو بـر مـن فـرمـانـي دادي ولـي در انـجام آن از نـفـسـم پـيروي کـردم
و در ايـن بـاره از فـريـبـکاري دشمنم حـذر نکـردم.
پـس او به دلـخواه خـويـش مـرا فـريـفـت و قـضـا ) و قـدر ( نـيز بـا او هـمرهـي و يـاري کـرد
و در اثـر آنـچه بـر مـن رفـت از پـاره اي احـکام و حــدود ت درگـذشـتم و بـا پـاره اي از فـرمـانهايـت مـخالـفـت کـردم.
پـس در هـمه ايـن احـوال تـو را سـتايـم
و ايـنک در آنـچه قـضاي تـو بـر مـن رفـته و حـکم و آزمـايـشـت مـرا بـدان مـلزم سـاخـته، حـجّت و بـرهـاني نـدارم
خــــداونــدا ... ايـنک در حـالي بـه درگـاهـت آمـده ام که بـر خـويـش تـقـصـير و زيـاده روي کـرده ام
و عـذر خـواه و پـشيمان و شـکسـته و مـعـذرت جـو و آمـرزش خـواه و تـوبـه کـار
و اعـتـراف کـنـنده و اقـرارگـر ) بـر گـناهـانـم ( هـستـم
گــريـزگـاهـي از کـرده ام نـيـابـم و پـناهگاهـي که در کـار خويـش بـدان روي کـنم نـدارم
جـز ايـنکه پـوزشـم پـذيـري و مـرا در عـرصـه رحـمت خـود آوري
خـــــداونــدا ... پـوزشـم بـپـذيـر و بـر پـريـشـانـيم رحـم آور و مرا از رشـته سـخـتِ ) گـناهـانـم ( بـرهـان
پــــروردگـارا ... بـه نـاتـوانـايـي پـيکرم و نـازکـي پـوسـتـم و بـاريـکي اسـتـخـوانـم رحـم کـن
اي آنـکه بـه آفـريـنـش و يـاد و پـرورش و احـسـان و غـذا دادنـم پـرداخـتي؛
ايـنک مـرا به هـمان بـزرگـواري و نـيکی پـيشـين خـود که بـر مـن روا داشـتـی بـبخـش.
مــعـبـودا و ســرورا و پــــــروردگـارا ...
آيـا بـراسـتی تـو چنانی که مـرا به آتـش خـود عـذاب دهـی و حـال آنـکه به يـگانـگی تـو بـاور دارم
و دلـم تـو را شـناخـته و زبـانـم به يـاد تـو گـويـا شــده و نـهادم به دوسـتی تـو پـيونــد خـورده
و از روی راســتی و صـداقت به وجـود تـو اعـتـراف کـرده ام و مـقام پــــروردگـاری تـو را فـروتــنانــه ســتوده ام؟
[ ايـن گـمان ] چـه دور است!
تـو بـزرگـتر از آنـی که دسـت پـرورده ات را به تـباهی کشـی يـا آن را که پـناه داده ای، آواره سـازی
و يـا کـسی را که خـود سـرپـرستـی کـرده ای و بـدو مهـر ورزيـده ای بـه گـرفـتـاری و بـلا واگـذارش کـنی
مـعـبودا و سـرورا و صــاحبـا ... ای کـاش می دانـستـم
که آيـا چـنـين اسـت که آتـش را بـر رخـساره هـايـی چـيره می ســازی که در بـرابـر بـزرگـی تــو به ســجده در آمــده انـد؟
و آيـا چـنين اســت که آتــش را بر زبـانــهايـی چــيره مـيکنـی که صــادقـانـه زبـان به يـکتــايـی تــو گـشوده انـد
و سـتايـشـگرانـه ســپاس تــو گـفته انــد؟
و آيـا چـنين اسـت که آتـش را بـر دلـهايـی قـاهـر می سـازی که از روی يـقـين به خــــداونـدی تـو اعــتراف کرده انــد؟
و آيـا آتـش را بـر نـهاد هـايـی چــيره می کـنی که درباره تـــو به قــدری دانـايی به دســت آورده انـد که در پــيشگاهـت خـوار و خاکــسار شده اند؟
چندشاخه گل()